احمد باطبی عزیز
آن روزها روزهای خاصی بود. روزهایی که نه اینترنت چنین ضریب نفوذی داشت و نه رسانه های دیداری و شنیداری چون امروز بودند.
روزی که تو برای نشان دادن ستمی که بر صدها نفر چون من و خودت رفت ، پیراهنی را بر سر دست ، "فریاد" کشیدی که نه تنها به قول بعضی "لعنتی" نبود ، در همه این سال ها به سان درفش جنبش دانشجویی معاصر ایران بر سر دست تو درخشید. بارها شنیده بودم که در نظر برخی هموطنان تنگ نظر ما -که بر حسب اتفاق استادان سیاست هم هستند!- ، "قهرمان خوب ، قهرمان مرده است" اما تصورش را نمی کردم که به خود جرأت دهند با تو همان کنند که با دیگران کردند.
شاید این تصور غلط که با تو چنان نمی کنند، از آنجا نشأت گرفت که تو برای من و امثال من که دانشجویان همان روز بودیم چه در تهران و چه در شهرستان ها ( جنبش همزمان آن روزهای تبریز را که یادت هست؟) ، کتک خوردیم و بازداشت شدیم و معلق شدیم و اخراج شدیم ، نماد مقاومتی بودی که هیچکدام قدرت آن مقاومت را به سان تو نداشتیم. شهامتی را به نمایش گذاشتی که ایده آل ما بود اما هیچکدام به اندازه تو نتوانستیم آن را داشته باشیم پس فریاد خود را از گلوی تو شنیدیم. بی هیچ تعارفی در تمام این سال ها منتظر آن پیشامد بد بودم که بشکنی و جلوی یک دوربین به حق "لعنتی" تلویزیون بنشینی ، اما هر چه می گذشت و این اتفاق نمی افتاد مغرور تر از پیش از تو به عنوان نماد همه ما یاد می کردم (و می کنم). من زودتر میدان را خالی کردم ، به خارج آمدم و با سری افتاده و بی باد درس نیمه تمام را ادامه دادم و "مشغول" زندگی شدم. دیگری کم آورد و عذر خواست و توبه کرد ، ریش گذاشت و ماند. آن یکی ریش نگذاشت و آدم نفروخت اما سرش را پایین انداخت و "آدم" شد. اما معدودی چون تو ماندند. تقدس تو ، نه فقط به نام احمد باطبی ، بلکه به عنوان نماد حقانیت آن جنبش آنقدر وزن داشت که فکر نمی کردم برای بعضی ها قابل درک نباشد!
نمی دانم آن "چپ"ی که تو را بازیچه کوچک سیا خواند ، و یا آنی که مدعی شد "نه سال زندان هيچ سودی از حيث فردی عايدت نکرد" ، اصلاً در زمانی که تو زیر شکنجه ها ، ارزشمندترین روزهای زندگی ات را به آموختن "زندگی" و نه فقط زنده بودن گذراندی ، کجا بود؟
زمانی اینان برای چسباندن خود به نام تو آنچنان از دیگران گوی سبقت می ربودند که گویی چوگانی بازی می کنند که برنده اش گویی از طلا زان خود می کند ، اکنون که جان و تن از آنجا که هر لحظه بیم از دست دادنشان می رفت به دربرده ای ، به تو می تازند که چرا بیرون آمدی! آری ، باید می ماندی و زجر می کشیدی و خوراک تبلیغاتی برای اینان فراهم می کردی ، چه باک که مانند اکبر زیر شکنجه بمیری ، بر طبل ها محکم تر می کوبیدند و فریاد "واهموطنا" شان بلندتر می شد و در نوشته ها و برنامه های خود با پدر و مادر و همسر داغدارت مصاحبه می کردند و در فضایل و مناقبت شعر می سرودند. خلاصه اینکه مرده ات بیشتر می ارزید ، پیکر نیمه جانت در زیر شکنجه هم بد نبود ، اما جان به در بردنت دیگر گناهی نابخشودنی است.
باطبی عزیز ، آنچه زندگی آموختی ، با تعقل و صداقت در مصاحبه های کوتاه بعد از بیرون آمدنت به نمایش گذاشتی ، از آنجا که در مصاحبه ات با خانم امیری ، با صداقت از اینترنت پر سرعت یاد کردی و ژست سیاسی به خود نگرفتی تا آنجا که با شهامت گفتی که در صورت تجاوز بیگانه به کشورت ممکن است بازگردی و از آن خاک دفاع کنی و آنجا که در مصاحبه تلویزیونی ات با VOA از بخشودن شکنجه گرت گفتی.
من تو را فقط قهرمان نمی خواهم ، با اینکه به قول ابراهیم نبوی ، تبدیل به چه گوارای ایران شده ای . من تو را تنها یک اسطوره نمی دانم ، با اینکه دست کم در ذهن هم نسلانت اسطوره مقاومت هستی و خواهی بود، بیش و پیش از همه اینها من تو را محق زندگی کردن می دانم ، زنده و آزاد و پرنشاط می خواهمت ، گرچه قسمتی از حق آزاد زیستنت را آن جلادان تباه کردند و خودبزرگ بینان دیگر در آرزوی از دست رفتن بقیه اش بودند.
بمان و زندگی کن و عشق بورز ، و همانگونه که یقین دارم در ذهن تو همین امر جاری است ، با قلم و دوربین ات برای رفع نظام شکنجه عشق و آزادی تلاش کن. چه باک اگر گهگاه غرولندی از جانب برخی "سیاست مداران اپوزیسیون!" نصیب ات گردد.





