تبليغاتX
آزادمردمان

آزادمردمان

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست . تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل​ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان​ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو می​خندند می​بارند
ز رویم راز پنهانی چو می​بینند می​خوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می​خوانند می​رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:41  توسط آزادمردمان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:7  توسط آزادمردمان  |