تبليغاتX
آزادمردمان

آزادمردمان

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست . تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

دیدار حسن نصرالله با احمدی نژاد

...در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت      این عو عو سگان شما نیز بگذرد


آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست       گرد سم خران شما نیز بگذرد


بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت               هم بر چراغدان شما نیز بگذرد


زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت               ناچار کاروان شما نیز بگذرد ...


+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:2  توسط آزادمردمان  | 

محسن رضایی ، فرمانده سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، که در حال حاضر بیشتر تمایل دارد با لقب " دکتر " شناخته شود تا با لقب سابق " سردار سرلشکر " ، مصاحبه ای با خبرنگار نیوزویک انجام داده است که متن آنرا می توانید اینجا بخوانید .

نظراتی که از زبان ایشان در این مصاحبه درباره مسایل مختلف گفته شده است ، از نظر درباره امریکاییان گرفته تا احمدی نژاد و مسایل اقتصادی و اتمی ، جالب توجه است. خودش که می گوید از اول انقلاب ، آدم معتدلی بوده و اصولاً انقلاب اسلامی انقلاب معتدلی بوده ( من نمی دانم نام آنهمه اعدام و کشتار و گروگانگیری اعتدال است یا آقای رضایی دچار نسیان شده اند؟ ) و همچنین مدعی است محبوبیت احمدی نژاد در داخل ایران از محبوبیت بوش در داخل امریکا بیشتر است . ادعای دیگر او این بود که در ایران آزادی به معنای واقعی وجود دارد . یا آقای رضایی معنای آزادی را نمی دانند و یا تمام مردمی را که احتمالاً این مصاحبه را می خوانند ... فرض کرده اند .

در هر حال اصل مصاحبه را بخوانید و خوذتان قضاوت کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:58  توسط آزادمردمان  | 

یک روز احمدی نژاد و آقای کروبی و خانم گوهر الشریعه دستغیب داشتند برای افتتاح یک تونل جدید مترو می رفتند. اتفاقا هدیه تهرانی هم به عنوان نماینده هنرمندان با آنها بود. در همین موقع قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد.

اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و احمدی نژاد صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.

گوهر الشریعه دستغیب با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.

هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهرالشریعه دستغیب را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.

احمدی نژاد داشت با خودش فکر می کرد: این حاج آقا کروبی هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.

آقای کروبی هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش احمدی نژاد.

 لینک مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:32  توسط آزادمردمان  | 

چند سال گذشت؟ یادتان هست؟ کوی دانشگاه را می گویم . آنهایی که در آن روزهای پر تپش از حیثیت نام دانشجو دفاع کردند اینک کجایند؟ باطبی به کدام گناه زیباترین روزهای زندگی و جوانی اش را در بند گذراند؟ حمله کنندگان و لباس شخصی ها کجایند؟ آقای خامنه ای در کجای این جهان ایستاده است؟ شاید روند حوادث باعث شده باشد تا دانشگاهیان نتوانند سالروز ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸ را بایسته برگزار کند اما این روز در تقویم ما جای خود را باز کرده است .

 ۱۶ آذر را به یاد آورید ، بعد سال ها نام و یاد قندچی و بزرگ نیا و شریعت رضوی در تاریخ ثبت و بلند آوازه است همانگونه که آن رژیم بعد از کودتای ۲۸ مرداد در به خاک و خون کشیدن این سه تن رسواست.

۱۸ تیر فراموش نخواهد شد . آقای خامنه ای و کلیت نظام جمهوری اسلامی هم تا ابد رسوایند و شاید روزی جوابگو ، نه فقط برای ۱۸ تیر بلکه به خاطر اعدام زندانیان سیاسی ، خاصه اعدام های ۶۷ ، به خاطر کش دادن جنگ و به کشتارگاه فرستادن جوانان ، به خاطر کشتارهای اول انقلاب توسط خلخالی ها ، به خاطر کشتن زنده یادان قاسملو ، شرفکندی ، فروهر ، بختیار ، فرخزاد ، مظلومان و دیگر آزادیخواهان ، به خاطر تمام روزهایی که در خفقان نظام اسلامی ، عمر و جوانی میلیون ها ایرانی تباه شد . به خاطر تمام روزهایی که می توانستیم در هوای تمیز آزادی نفس بکشیم و نگذاشتند . به خاطر حیثیتی که از نام ایرانی در جهان بردند . و به خاطر ...

۱۸ تیر می تواند نماد تمام اینها باشد . فراموشش نکنیم تا روزی که ققنوس ایران دوباره از خاکستر ویرانه هایی که رژیم و اسلامش برای ما ساختند پرکشد . به امید آن روز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:41  توسط آزادمردمان  | 

مطلب جالبی را در وبلاگ IRAN PRISON دیدم با عنوان : دموکراسی که با جنگ آغاز شود ، مانند عشقی است که با تجاوز آغاز شود . لطفاً برای خواندن این مطلب ، اینجا را کلیک کنید .

از وبلاگ مسیح هم عکس زیر را به عاریت گرفتم . بدون شرح می گذارمش :

بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:13  توسط آزادمردمان  | 

 ...مژه های جوانک يخ زده بود .مانند برف کف خيابان سفيد شده بود. با طمانینه در طول خيابان بلندی که از وسط شهر می گذشت قدم می زد. خودش هم نمی دانست بکجا می رود؟ یقه پالتو اش را بالا کشيد .

پالتويي پشمين و يک کلاه پوست روسي به تن داشت ولی سرمای کشنده ديماه تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. سوزبادی که همراه با دانه های برف به چهره اش می خورد ٬ پوست صورتش را منقبض می نمود. پاهايش به فرمان او نبودند . آهسته برای دل خود گام بر می داشتند ٬ انگار او را به سوی يک مسير غريزی نامعلوم هدايت می کردند.

در بند اين انديشه نبود که به کجا خواهد رسيد . در امواج متلاطم خيالش ٬ بی رمق شنا می کرد. لحظه ای درنگ کرد. مکان بنظرش آشنا آمد . احساس کرد اينجا ٬ مکان زادن احساس شکسته اوست . روی پل رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت ايستاده بود . گرچه شهر ٬ شهر او نبود اما بی شک اين پل و آن رودخانه به او تعلق داشتند . باريکه آبی چون مار بی خط و خال از ميان برف هايي که سطح زمين را مانند عروس پيری به نکاح خود درآورده بودند می گذشت . برف حتی زباله های کنار رود را که هميشه تصوير زننده ای برای شهر می ساختند پوشانده بود . آن شب زمين عروس تنهای به حجله نشسته بود .

حال مي دانست که چرا غريزه اش او را به اينجا کشانده است ؟ تراژدی زندگی او از اينجا آغاز شده بود . دوران نوجوانی و جوانی اش عاشق تئاتر بود . گهگاه در صحنه های دبيرستان و دانشکده نقش های تراژيک را با کمال ميل می پذيرفت. حس بازی در يک نقش بزرگ و رويايي را داشت . بزرگترين بازی يک هنرمند : «بازی زندگي» . اما او براستي هنرمند بود...؟

ديگر به تماشاگر نمی انديشيد. زمان به تندی می گذشت و او می بايست اجرا کند. صحنه ها يکی پس از ديگری در ذهنش مجسم مي شد. قبل ها يک بار ٬ اين نقش بود که او را شکست داده بود. اما اين بار...

صدای زوزه سگی از دوردست شنيده می شد. سيگار خاموش روی لبش را با زحمت بسيار روشن کرد. باد هر کبريتی را که او می کشید خاموش می ساخت . اين چوبهای لاغر چقدر به او شباهت داشتند... سيگار ضربان قلبش را تندتر کرده بود. دود را با ولع خاصی می بلعيد . جمله معروف کتاب آليس در سرزمين عجايب را که در کودکی فراوان دوستش می داشت از خاطر گذراند: در صحنه زندگی همه ما بازيگريم...!

به آرامی روی ميله های کنار پل خم شد . سست شده بود. رها شد ...

ساعتی بعد سگی با احتياط خون روی گونه اش را بو می کشید. گويي از مرده می ترسد...

۱۳۸۰

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:45  توسط آزادمردمان  | 

مرهم گذاشت بر زخم
بر زخم کهنه ی دل
آن مهربان مسافر

يک روز در نگاهم
خورشيد مهربانی
ـ گرمايش از دل او ـ
قلبم ز غصه بزدود

* * *
اين قلب تشنه من
در دشت داغ دنيا
يک جرعه آب می خواست
نوشين شراب چشمت
                       نوشيدنی تر از می
روحم به جرعه ای ساخت
مست از می نگاهت
اين مست مست مدهوش
يک جای خواب می خواست
* * *
آن روز کس نبوده ست
در خلوت حضورم
شرمنده بودم از خویش
از اینهمه قصورم

اين خلوت دلاويز
عمری رفيق من بود
ديوار سرد خانه
يار شفيق من بود

گل بوسه لبانت
خلوت گزيده را کشت
غم ها به آخر آمد
محنت کشيده را کشت

گل بوسه لبانت
سردی بسترم سوخت
لب های داغ داغت
لب های سرد من دوخت

اسم شب تو را من
با باد صبح گفتم...

این کولی سخن چین
راز مرا پراکند
این باد مست کولی
با رقص و پایکوبی
با های و هو صدایش
نام مرا پراکند
نام مرا به مه گفت
آن ماه شب تو بودی
در شام تار تارم
رخ را بمن نمودی

در چهره تو دیدم
خالی باورم را
در قلب پاک پاکت
حس بکارتم را

یاد تو و دل من
یاد من و دل تو
یاران با وفایند
در دشت سینه هامان
گلهای با صفایند
***
یک روز هم من و تو
ما عاشقان میهن
با عاشقان دیگر
بر آسمان هفتم
قصری بنا بسازیم
دیوارها ز مرمر
بارویشان زر سرخ
کاخ طلا بسازیم
* * *
آنروز ما چو شاه دنیای آشنایی
قصر صدف بسازیم
بر عرش کبریایی

آدینه یازدهم امرداد ۱۳۸۱

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:22  توسط آزادمردمان  | 

اين مال چند سال پيش است:
ناوگان آمريکائي و ماهيگير ايراني

روز يكشنبه 12 تير 1367، مطابق با 3 ژوئيه 1988، ارباس ايراني، فرودگاه بندرعباس را به مقصد دوبي ترك كرد. در ساعت 10:24 به وقت محلي، هواپيماي مسافربري مورد اصابت 2 موشك زمين به هواي ناو وينسنس امريكا قرار گرفت و در نزديكي تنگه هرمز بين شارجه و بندرعباس منفجر شد. آمريکائي‌ها اول گفتند سؤتفاهم شده! و فرمانده ناوگان آمريکائي، ارباس ايراني را با هواپيماي جنگي اشتباه گرفته!(اگر ميخواست صبر کند تا عينکش را پيدا کند، دير ميشد).
خاکستر سيصد نفري که در ارباس بودند بر امواج خليج‌فارس فرود آمد. بعد هم که به فرمانده ناو، رتبه و درجه و پاداش دادند معلوم شد اشتباهي در کار نبوده و زيبا عمل کرده بوده!
نميدانم چه مدت از اين ماجرا گذشته بود که خبرگزاري‌ها با آب و تاب اعلام کردند که ناوگان پنجم آمريکا در خليج فارس يک ماهيگير ايراني را که دو روز در ميان امواج دريا راه خود را گم کرده بوده در قايقش بيهوش پيدا ميکند و نجاتش ميدهد!
بالأخره معلوم شد که حضور ناوگان آمريکائي در خليج‌فارس چندان بي‌دليل هم نيست! براي اين است که اگر ماهيگيري راهش را گم کرده باشد نجاتش بدهند. حالا اگر ارباس سيصدنفري را هم، شناخته و دانسته ميزند، مفت چنگش!
تجسم لحظه‌اي که ماهيگير نيمه‌جان در ناو آمريکائي به هوش ميآيد، مرا که آن روزها غرق مطالعه مثنوي مولوي بودم، به نوشتن اين سروده ياري کرد:

نيروي دريائي کاخ سفيد
در خليج فارس آن قايق بديد

ناوگان پنجم آمد سوي آن
ديد ماهيگير مانده نيمه‌جان

پس کمر بستند و کردندش کمک
تا به هوش آمد به کشتي آن وُلک

گفت ماهيگير در آن ناوگان
« قايق است اين؟ يا بلم؟ يا پادگان؟!

تنکيو از بابت هلپ و نجات
شسته بودم دست از لايف و حيات

من در آن اسمال قايق اين دو روز
دور خود گشتم ز دنيا بي‌نيوز

آمدم اينجا به قصد صيد فيش
از براي چيلدرن اند وايف خويش

گر نبودي ناوگان پنجمي
همچنان آي واز يک سردرگمي

ليک دارم وان کوئسشن، يک سوال
از شما، سرجوخه‌تان تا آدميرال

من براي صيد ميکردم عبور
واتز يور ريزن براي اين حضور؟

بين‌تان يکدانه ماهيگير نيست
تورتان جز تانک و توپ و تير نيست!

من پي ماهي فتادم در بلا
وات دو يو دو داخل درياي ما؟!»

گفت کاپيتان: « اگر خواهي جواب
پس شما بايد ريترن‌بک توي آب!

حق تو اين بود تا پاس‌ات کنيم
يا همانجا عين ارباس‌ات کنيم!»

گفت ماهيگير: « بد شد حال تو؟
پس خليج فارس اصلاً مال تو!

در مصاف ناو آتشباره‌اي
غير تسليم و رضا کو چاره‌اي؟!

لیک با اینحال ای عالیجناب
خوشترم من گر که برگردم به آب

در خلیج فارس گر جانم رود
به که از بهر شما پاتوق شود

من بگوزم بر شما و ناوتان
گور باباي رئيس گاوتان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:5  توسط آزادمردمان  | 

آخر عقده اي را كاش

                     توانايي سرودن بود

لذت ترنم يك آواز

                    يك شعر ناب

يا سرودي گرم,

                 ساكت,

                         صميمي,

سرود آن محكم افراشته

                         آن كوه بلند

كه ديشب به خيالم جاري بود ...

       *        *         *

دردي را اي كاش

توان سرودن داشتم

درد مبهم تنهايي يك آبزي عاشق

كه ساكن درياي بيكران است

                                و زادگاهش

رودي است صغير

 

ماهي كوچك

عاشق مكاني گمشده است

در يك شب و توفان و مستي

آيا فقط مرگ درد مبهم تنهاييش را درمان است؟

۱۳۸۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:23  توسط آزادمردمان  | 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می‌کنی

                    وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی

پيش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزيمت تو ناگزير می‌شود

آی!

ای دريغ و حسرت هميشگی

ناگهان چقدر زود دير می‌شود...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:18  توسط آزادمردمان  | 

ﻭﺩﻛﺎ ﺑﺮﻳﺰ ﻣﺎﻧﻰ!
ﺍﻣﺸﺐ،
    ﺩﺭﺁﺳﻤﺎﻥِ Hordel   ،
         ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺎﻉﺍﻧﺪ.    
ﮔﻠﻮﻯ ﭘﺮﻧﺪﻩ،
     ﺭﻭﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ.
ﻣﺎ ﻫﻴﭻﮔﺎﻩ،
ﺍﺯﻳﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺮﺷﺎﺧﻪﻯ ﻫﻮﺍ ﺟﺎﺭﻯﺳﺖ،
       ﺁﻭﺍﺯﻯ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻮﺵ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ!
ﻭ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﻭﺍﻳﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺭﺍ
    پُِر ﺍﺯﻛﻬﻜﺸﺎﻥ، ﻧﻴﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ.
    
ﺷﺒﺘﺎﺏ،
ﻧﻘﻄﻪﻯ ﭘﺎﻳﺎﻧﻰ ﺑﺮ ﻛﺘﺎﺏِ کهنه‌ی گذشته ﺍﺳﺖ!
ﻭﺩﻛﺎ ﺑﺮﻳﺰ ﺟﺎﻧﻢ!
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻛﻪ ﻣﻰﺷﻮﻯ، ﺧﻮﺍﻧﺎﺗﺮﻯ.
ﻣﺪﻫﻮﺵِﺍﻳﻦ ﻛﺎﺳﺘﺎﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﻣﻰﺷﻮﻯ، ﺩﺍﻧﺎﺗﺮﻯ.
ﺑﺮﻳﺰ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺍﻧﺎ ﺷﻮﻡ!
ﻣﺎ ﻫﻴﭻﮔﺎﻩ میهنی ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻮﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺍﻳﻢ!
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻰ:
    ﻭﻃﻦ، ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺗﻦ ﺑﺎﺷﺪ.
 

    ﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﻫﻤﻨﺪ، ﺩﺭﺗﻮ، ﺩﺭ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ.
 
ﺯﻳﺘﻮﻥ ﺑﺪﻩ، ﺩﻫﺎنم ﺳﻮﺧﺖ!
اینک، ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺧﻔﺘﻪﺍﻧﺪ.
آهنگ تن‌آمیزی، ﺍﻳﻨﻚ،
    ﺑﻰﺷﻚ
        ﺩﻫﺎﻥِ دلدادگی ﺭﺍ پُرﻛﺮﺩﻩ.
ﻭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥِ ﮔﻢﺷﺪﻩ،
ﺩﺭ ﻭﺍﮊﻩﻧﺎﻣﻪﻫﺎ،
    ﻟﻐﺘﻰ ﻟﻬﻴﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻰﺟﻮﻳﻨﺪ ﺑﻨﺎﻡ ﻭﻃﻦ!
ﻭﺩﻛﺎ ﺑﺮﻳﺰ ﺷﺎﻋﺮ!
ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺕ ﺭﺍ
ﺯﻳﺮ ﺗﺎﺑﺶ ﻛﻬﻜﺸﺎﻥِ Bochum   ﺑﺎﺯ ﻛﻦ.
ﺍﻳﻦﻫﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩﻯ ﻧﺎﻫﻴﺪ
    ﻛﻪ ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻰﺍﺕ ﻣﻰﻟﻐﺰﺩ.
ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻳﺎﺱ
    ﺯﻳﺮ ﻣﺎﻩِ ﺗﻨﺎﻭﺭ
        ﻋﺮﻕ ﻛﻨﺪ،
ﺷﻌﺮِ ﺍﻳﻦ منم، ﺷﺒﻨﻢ   ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
     ﺍﻳﻦ منم، ﺷﺒﻨﻢ!
    ﺭﺍهم ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﻫﺮ ﺍﺷﻴﺎء ﻧﻴﺴﺖ،
        ﺟﺎﺋﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﺴﺘﻰِ نابم.
    ﻣﻦ ﻟﻐﺘﻰ ﻛﻮﭼﻚﺍﻡ
        ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥِ ﺑﺮﮒ،
            ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻬﺎﻥ.
    ﭼﺮﺧﺸﮕﺎﻫﻰ ﻛﻪ ﻛﻬﻜﺸﺎﻥ،
        ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﻰﺍﻓﺸﺎﻧﺪ.
    ﻣﻠﺤﺪِ ﺧﻮﺷﺮﻭﺋﻰ،
    ﻛﻪ ﺑﺮﻣﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻰبَرﺩ
    ﻣﺮﺍ ﻏﺸﺎﻯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰﻧﺎﻣﺪ!
    ﺩﻝِ ﺍنگشتت ﺭﺍ ﺭﻭﻯ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺑﻜﺶ!
    ﺗﺎ ﺳﺮﺍنگشتت، ﺳﻴﻤﺎﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻳﺪ.
    ﻣﻠﺤﺪ ﺯﻳﺒﺎﺭﻭﻯ،
        ﺑﻪ ﺳﺮﺍنگشتم ﻣﻰﺑﺮﺩ.
    ﺍﻳﻨﻚ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ پیکر، ﭘﺮﻳﺸﺎنم،
    ﺑﻪ ﮔﻮﻫﺮ، ﻧﻢ ﻭ ﺗﺮﻧﻢِهستی‌ام.
    ﻣﻠﺤﺪ،
    ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺍ،
        ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺮﮒ ﺭﻭﺍﻥ ﻛﺮﺩ.
    ﺍﻳﻨﻚ، ﺍﻳﻦ منم،
         - ﭼﻜﻴﺪﻩﻯ ﻫﺴﺘﻰ -
                ﺷﺒﻨﻢ!
    ﺁﻳﻪئی ﻛﻮﭼﻚ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥِ ﺑﺮﮒ،
    ﺟﻬﺎﻧﻰ روان
        ﺑﺮ ﺳﺮﺍﻧﮕﺸﺖ ﻣﻠﺤﺪﺍﻥ!
 
ﺩﺳﺖ ﻣﺮﻳﺰﺍﺩ!
ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺍﺯﻳﻦ ﭘﻴﺮﺗﺮ ﺷﻮﻳﻢ،
            ﻭﺩﻛﺎ ﺑﺮﻳﺰ!
ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﻰِ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩﺍﻡ ﮔﻔﺘﻢ:
    ﺁﻣﺪنت ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ،
    ﺍﻳﻦﮔﻮﻧﻪ ﺯﻭﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻰﺭﻓﺘﻰ؟!
 
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﺑﺮﻳﺰ!
ﺗﺮﺍﺷﻪﻫﺎﻯ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ
ﻏﺒﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎﺋﻰﺍﺕ ﺭﺍ ﻫﻢ
    ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﭼﻤﻦ ﭘﺎﻙ ﻛﻦ!
هرگاه ﺷﻌﺮ ﻣﻰﻧﻮﻳﺴﻰ،
ﻧﺎﻡ ﻓﺮﺷﺘﮔﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻦﺷﺎﻥ ﺷﺴﺘﻨﺪ،
    ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎیت ﺑﮕﺬﺍﺭ!
ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﺮﺧﺪ!
ﺷﻨﻴﺪﻯ؟!
ﭘﺮﻧﺪﻩ، ﺑﻠﻮﺭِ ﺑﺎﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦﺗﺮ ﻛﺮﺩ.
ﺳﭙﻨﺞ ﺭﻭﺯﻯ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻰﻛﻮﭼﺪ،
ﻭ ﺷﻌﺮِ ﻗﺮﻣﺰِ ﻣﻠﺤﺪﺍﻥ ﺷﻤﺎﻝ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻭ ﻛﺘﺎﺏ ﺍﻫﻞ ﺟﻨﻮﺏ ﻣﻰﺭﻳﺰﺩ!
ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﻭﺟﻚ ﮔﻔﺘﻢ: ﻭﻟﮕﺮﺩ!
    ﺁﺷﻴﺎﻥ ﺳﺎختنت ﭼﻪ ﺑﻮﺩ،
    ﺍﻳﻦﮔﻮﻧﻪ کوچنده ﻛﻪ ﺗﻮﺋﻰ؟!
  ﺑﺮﻳﺰ، ﻣﺎﻧﻰِ ﻧﺎﺯﻙ ﺩﻟﻢ!
ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
    همپیالگی‌ات ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻠﺤﺪ!
     ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﻡ ﻣﻰﺧﻮﺍﺳﺘﻰ؟!
  اندوهگین ﻧﺸﻮ!
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ، ﻫﺮﭼﻴﺰﻯ ﺑﻪ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻣﻰﮔﺮﺩﺩ،
                ﺑﻪ ﺧﺎﻙ!
                ﺩﻭﺳﺘﻰِ ﻣﺎ ﻫﻢ!
ﺍِﻧﺎ للاﺭﺽ ﻭ ﺍِﻧﺎ ﺍِﻟﻴﻬﺎ ﺭﺍﺟﻌﻮﻥ!
  ﻣﺎﻩ، ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻰﺧﻮﺍﺑﺪ،
ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﻭ میهن ناپدید ﻣﻰﺷﻮﻧﺪ.
ﺩﺭﺧﺖ ﻳﺎﺱ ﻭ ﻛﺎﺳﺘﺎﻧﻴﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﻭ ﺷﺒﻨﻢ ﺍﺯ ﻛﻬﻜﺸﺎﻥِ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺗﻬﻰ ﻣﻰﺷﻮﺩ.
هرگاه ﺷﺒﻨﻢِ ﺗﻮ ﻧﺘﺎﺑﺪ،
ﺳﺎﻳﻪﻫﺎ ﻫﻢ ﻣﻰﻣﻴﺮﻧﺪ.
اکنون ﻛﻪ ﻛﻬﻜﺸﺎﻥ ﻭ ﻭﺩﻛﺎ، پایان یافتند،
ﻛﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ،
ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﻛﻦ!
چون فروشدِ ﺳﺎﻳﻪﺍﺕ ﻛﻪ منم!
-----------------------
هوردل. محله‌ئی در شهر بوخوم
کاستانیا ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻮﻁ. ﺷﺎﻩ ﺑﻠﻮﻁ

برگرفته از سایت www.nevisa.de 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 21:4  توسط آزادمردمان  | 

انگار واقعاْ تنها صداست که می ماند . به برکت جمهوری اسلامی ، بسیاری از هموطنان در خاک غربت در حسرت دیدار وطن دفن می شوند ، از نویسنده و روزنامه نگار گرفته تا خواننده و نوازنده ! به هر حال مهستی هم به دلیل بیماری سرطان از دنیا رفت در حالیکه پیش تر به آوازی حزین از مسافرانی که به سوی ایران می رفتند می خواست تا از جانب هزاران ایرانی پریشان زمانی که رسیدند به خاک پاکش ، بوسه ای نثار آن خاک کنند .

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:3  توسط آزادمردمان  | 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                   هم رونق زمان شما نیز بگذرد


وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب             بر دولت آشیان شما نیز بگذرد


باد خزان نکبت ایام ناگهان                              بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد


آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام           بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد


ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز                   این تیزی سنان شما نیز بگذرد


چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد             بیداد ظالمان شما نیز بگذرد


در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت      این عو عو سگان شما نیز بگذرد


آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست       گرد سم خران شما نیز بگذرد


بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت               هم بر چراغدان شما نیز بگذرد


زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت               ناچار کاروان شما نیز بگذرد


ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن                    تاثیر اختران شما نیز بگذرد


این نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسید          نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد


پیش از دو روز بود از آن دگر کسان                بعد از دو روز ازان شما نیز بگذرد


بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم                       تا سختی کمان شما نیز بگذرد


در باغ دولت دگران بود مدتی                          این گل زگلستان شما نیز بگذرد


آبیست ایستاده در این خانه مال و جاه                این آب ناروان شما نیز بگذرد


ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طیع              این گرگی شبان شما نیز بگذرد


پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                    هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف          یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

از سیف فرغانی ( قرن هفتم و هشتم ه.ق ) که جان خود بر سر این شعر گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:27  توسط آزادمردمان  | 

یکی از یزرگترین مصائبی که جمهوری اسلامی نصیب ما کرد ، لجن مال کردن نام ها و ارزش هایی بود که مردم سالیان سال آنها را گرامی می داشتند . یکی از این نمونه ها ، بدنام کردن واژه شهید بود که به دلیل استفاده ابزاری از آن ، واکنش منفی مردم به خصوص نسل جوان را بر عهده داشت . برای نسل جوان این واژه معنای بسیج و چفیه و مبارزه با بدحجابی می دهد . برای کمی مسن ترها یادآور روزهای دردآور جنگ است . جنگی که به راستی به ما تحمیل شد ولی زمانی که برنده آن بودیم ( پس از آزادی خرمشهر ) و می توانستیم علاوه بر استیفای حق و حیثیت مان ، کل غرامت جنگ را از اعراب بگیریم ، آقای خمینی این جنگ را آنقدر ادامه داد تا صدها هزار شهید و میلیونها دلار ضرر اقتصادی را به ملت ایران تحمیل کرد و عاقبت جام زهر نوشید .

آری! گلوله بد است ، اما دفاع از خاک مقدس است و هر کس و با هر عقیده ای ، آگاهانه برای دفاع از وطنش جانش را بر کف دست می گذارد ، شریف و محترم است . ( البته یادمان نرود که آقایان آخوندها در زمان جنگ می گفتند ، جنگ ما جنگ آب و خاک نیست! جنگ اسلام با کفر است ! )

چند روز پیش سالروز شهادت دکتر چمران بود . وزیر دفاعی که در خط مقدم می جنگید . چریکی با قلب پرنده و پوست شیر ، هنوز مهندس امیرانتظام پست دولتی داشت که از جفای آخوندها پیش او که همکلاسی دوران دانشکده اش بود به گریه افتاد ( ر.ک به کتاب خاطرات مهندس عباس امیرانتظام ) اما ترجیح داد به جای اینکه پشت میز وزارت بنشیند ، در خط مقدم بجنگد . دارنده دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی ، طمطراق لقب اش را به سرسپردگان القاب بخشید و دل سپرده به جستجوی آن حقیقتی راهی شد که معنای زندگانی انسانهاست . وی سی ام خرداد ماه ۱۳۶۰ در راه هدفش جان باخت .

علیرغم روحیاتی که از وی می شناختیم ، برادرش مهدی چمران ( که اگر سواستفاده از نام آن شهید نبود هم اکنون لایق مقامهای غصبی اش نمی بود ) و بقیه عمال حکومتی سعی دارند با سواستفاده از نام پاک شهیدان ، اعتبار برای خود بیافرینند . همانطور که حتی از سواستفاده از اعتبار شهدایی چون خسرو گلسرخی نیز ابایی ندارند . همانطور که مجاهدین خلق که دست در دست دشمنان ایران گذاردند ، از نام حنیف نژاد ، سعید محسن ، بدیع زاده و دیگران استفاده می کنند ، و همانگونه که حکومتیان هر گاه پای خرشان لنگ می شود به جای انجز وانجزا ، از سرود ای ایران مایه می گذارند ...

امیدوارم روزی به این بینش برسیم که استفاده بیجا و ابزاری از واژگان پاک ، معنای آن واژگان را در نظرها خاک نکند . امیدوارم این عقیده درست نباشد که جمهوری اسلامی کاری کرده است که اگر جنگ دیگری رخ دهد ، سینه سپر کنندگان به جای سرود " گر ایران نباشد تن من مباد " این را نخوانند که:

گر ایران نباشد به تخمم که نیست!                     روم جای دیگر زمین قحط نیست!

اخطار من همچنین متوجه اپوزیسیون جمهوری اسلامی است . آن دسته از مخالفانی که چون رژیم را بد می دانند ( که هست ) تمامی افراد و معیارهایی را که رژیم از آنها به نیکی یاد می کند ، مذموم می شمرند . باید به اینها گفت : آقایان و خانم ها! آثار منفی این کار در دراز مدت خود را می نمایاند و به نفع هیچ کس نیست . علی الخصوص به نفع مادر میهن ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:14  توسط آزادمردمان  | 

 

من و دریا

هماغوش سویدا های عشقیم

و با هم هر شب تیره

به نرمی با مَهان آسمانها راز می گوییم

 

 ***

من و دریا چه همرازیم

که با هم از عذاب بی مرامی ها

بر تن هر صخره و خارا

دمادم موج می بندیم

که گرچه موج ما در دم به سنگی بی اثر افتد

به سالی صخره خارا شود چون قلوه سنگی ریز

و آنگه بر لب داغ شقایق های ساحل

بوسه آرام رویایی زنیم

                             و

                               خوش شویم از بانگ سر مستی

 ***

من و دریا هماغوشیم

بستر ما پهنه گرم شبستان فراموشی ست

و تن هامان چون بهم غلتد

پلیدی ها ز تن هامان رها سازیم

و جان هامان به عطر دلنواز پاکی نیک اهورایی

معطر

        با صفا

                 سازیم

***

 من و دریا دو هم بندیم

دو زندانی

و هر دو در اسیری غبار تیره غم ها به زندانیم

 

***

شبی از سیه شبهای تابستان

بدن بر نیلی آب زلالش بازمی شویم

غم دل باز می گویم

چنان در دورتر هایش سفرسازی کنم آغاز

که از نای گلویم خوش سراید نغمه دلگیر این آواز:

" که من گر غرقه دریای چشمانت شوم ، بگذر!

که این عاشق ره غرقاب ها را با مژه پوید

ز هر موجی ره گمگشته ماتم سرای دوست می جوید

از ملامت های طوفان نیست ما را باک

که این عاشق به معشوقه دمادم راز می گوید"

 

۱۳۸۱/۴/۲۳

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:59  توسط آزادمردمان  |