گوشۀ عزلت گزید هر که دلا یار شد هر بت افسونگری هند جگر خوار شد
از قِبَلِ چهر او آن دل بی مهر او معجزۀ سحر او شهره به دادار شد
آن که به بوس و کنار لعل بتان عرضه داشت آن فلکی مشتری ساکن بازار شد
فُتاده چشمان من بر دو بلور بدن هر گل باغ عدن در نظرم خار شد
چشم بگفتم که آه! دیده بکرد آن گناه شرک نباشد اِله ، آخرتم تار شد
باز نسیم سحر نامه ای از یار داشت کار خدا را ببین ، باد که چاپار شد !
دوش کنارم بتا گفته ای از سوز و آه این دل تنگم بسوخت ، آتش بسیار شد
من که به دربار شاه ، خسرو و آن فرّ و جاه قصه فرهادی ام شکّر دربار شد
مستم و مدهوش تو , کشتۀ چاووش تو نشئگی و مستی ام از سر ناچار شد
گاه خیال دو لب برده مرا تاب و تب جام نهادم به لب زهر دوصد مار شد
جام چو زهرم نمود دیده چو بحرم نمود مشکل دهرم نمود لیک چو غمخوار شد
دوش کنارم بُدی قامتت آمد به چشم قامت هر حوروَش در نظرم خوار شد
با دگران دلبری با منت افسونگری جسم تو با دیگری ، آه گنهکار شد
رایحۀ بوی تو پیچش گیسوی تو قوس دو ابروی تو ، وَه که چو پندار شد
صبح در این انجمن شام به سکنای من هر دل بی عشق تو مُرد و چو مُردار شد
روی سیاهم بتا چون که به رؤیای ما گاه خیال شما وصل به دیدار شد

